تبليغاتX
روز نوشته‌های آی تی ایران و جهان - دو سال گذشت

زنده یاد ماریه حیرانیساعت 00:25

تازه رفته بودم تو رختخواب. حالم زیاد خوب نبود. همین که داشتم از پنجره به آسمون نیمه ابری نگاه می کردم، تلفنم زنگ زد. هادی بود.

هادی: رضا سلام

من: هادی سلام

هادی: رضا خوبی؟

من: هادی خوبم

هادی: رضا تو خبری از خانوم حیرانی نداری؟

من: هادی نه. چرا من باید خبری ازش داشته باشم؟

هادی: می‌دونی که رفته مسافرت؟

من: آره بهم گفته بود می‌خواد بره شیراز یه کم فکرش باز شه

هادی: می دونی با کی رفته؟

من: هادی من چرا باید اینا رو بدونم؟ اصلا به تو چه که با کی رفته؟ مگه . . .

هادی: هیچی مثل اینکه با کامران رفته یه سفر کاری

من: کاری؟ خب که چی؟

هادی: هیچی

من: هادی، همین؟

هادی: آره. خواب بودی؟

من: هادی، برو بمیر

هادی: رضا خدافظ

من: هادی خدافظ

 

ساعت00:35

داشت چشام گرم می‌شد. نمی دونم چرا بعد از تلفن هادی یه حسه عجیب غریبی پیدا کرده بودم. با ماریه شبه قبل از مسافرتش تلفنی کلی صحبت کرده بودم. داشتم به حرفاش فکر می کردم که دوباره تلفنم زنگ زد.

هادی: رضا تو تلفنی از خونه کامران نداری؟

یه دفعه از جام پریدم. حس کردم یه اتفاقی افتاده.

من: هادی، چی شده؟ آخه من موبایل کامرانم ندارم چه برسه خونشونو؟ شما دو تا رفیق جیک تو جیکش هستین از من شمارشو می‌خوای؟ گذاشتی من رو سر کار؟

هادی: مکث

من: هادی، چی شده؟

هادی: هیچی خانوم حیرانی با کامران رفته یه سفر کاری

من: بمیری امیدوارم، اینو که خودمم می دونم. البته با کامرانشو الان از تو شنیدم. بعدش؟

هادی: کارشون تموم می‌شه می رن دیدنه تخت جمشید

من (با اضظراب فراوان): خب؟

هادی: داشتن از تخت جمشید بر می‌گشتن، مثل اینکه با به تریلی تصادف می کنن

من: وا ا ا ا ا ا ای . . . .

هادی (بابغض): رضا، دعا کن

من: . . . {سکوت}

هادی: ماریه رفته تو کما!

من: وای، خدای من. وای وای وای وای وای

من: کی بهت گفته؟ مطمئنی؟

هادی: آره. تقریبا یه دو ساعتی هست که داداشش بهم زنگ زده و گفته

من: انشاا... چیزی نیست. نگران نباش. مطمئنم خوب می شه. اون مقاوم تر از این حرفاست.

. . .

یاد حرفای شب قبل از رفتنش اقتادم که می‌گفت: رضا یه حسی بهم می گه بر نمی گردم.

بهش گفتم: خفه بابا. برو و سعی کن که بهت خیلی خوش بگذره، اینجوری یه آب و هوایی هم عوض می‌کنی، وقتی هم برگشتی همه چیزو دوباره از اول شروع می‌کنیم. هم تو و هم من. خیالت راحت.

می‌گفت: رضا یه روز پشیمون می‌شه. اینو مطمئن باش.

تا صبح خوابم نبرد. یعنی هی می‌خوابیدم و با کابوس از خواب بلند می‌شدم. داشتم دیونه می‌شدم. پیش خودم می‌گفتم همه کماها که مثل هم نیستن. این همه آدم می رن تو کما و بر می‌گردن. اینم مطمئنم به خیر می‌گذره. تا صبح فقط داشتم براش دعا می کردم.

. . .

صبح شد. ساعت 7 برای دیدن یه دوستی که یه زمانی خیلی برام عزیز بود زدم بیرون. رسیدم سر قرار و منتظر شدم. از هادی خبری نبود. پیش خودم می‌گفتم حتما اوضاع خوبه که هادی صداش در نیومده.

نمی دونم چرا یه حسی می‌گفت به هادی زنگ بزنم.

دوبار دستم رفت سمت گوشیم. ولی باز به خود می‌گفتم بی خیال، حله.

طاقت نیاوردم. به هادی زنگ زدم.

من: هادی سلام

هادی: سلام رضا جان. حالت خوبه؟

من: آره خوبم

هادی: رضا جان ببخشید دیشب اذیتت کردما، بی خواب شدی نه؟ توروخدا ببخشید، شرمندتم. به خدا جبران می‌کنم.

وای. وای. وای. پای تلفن خشک شده بودم. منتظر شنیدن یه جمله‌‌ بد بودم. هادی هیچ وقت اینجوری با من حرف نمی‌زد.

من: . . . {سکوت}

هادی: . . . {سکوت صدای خیابون می‌اومد از اون ور}

جرات نداشتم بپرسم. ولی سکوتی که بود داشت داغونم می‌کرد.

من: هادی، چی شد؟

ماریه چی‌شد؟

خبر داری ازش؟

هادی بغضش ترکید: رضا از کما برنگشت. ماریه 5 صبح فوت کرده.

چشام سیاهی رفت و گوشیو قطع کردم.

وای. وای. وای. وای. وای.

از ماشین پیاده شدم رفتم تو پارک شریعتی (کوروش سابق). حس کردم تمام درختای پارک دارن میافتن رو سرم. بغضم گرفته بود. سرم بین دوتا دستم بود. نمی تونستم نفس بکشم. نمی دونستم باید چی کار کنم. دلم می‌خواست فریاد بزنم ولی نمی شد. تلفن زنگ زد، هادی بود.

هادی با گریه: رضا کجایی الان؟

من: دم خونه . . . تو کجایی؟

هادی: پروژه قلهک

من: وایسا دارم میام دنبالت

. . .

راه افتادم. چه جوریشو یادم نیست، فقط یادمه از سه راه ضرابخونه تا خوده قلهک داشتم تو ماشین زار می‌زدم. رفته بودم به خاطرات سال 81. باشگاه خبرنگاران. سرویس اخبار خارجی. اون موقع من خبرنگار فرهنگی بودم. درست پشت میز سرویس ما اتاق بچه های اخبار خارجی بود.

ماریه حیرانی، میثم لطفی، هادی تقی زاده، محسن خیام، مینا دوست صمیمی ماریه که الان فامیلیش یادم نیست و قلی زاده که دبیر سرویسشون بود. گروه خوبی بودن. با اینکه اون موقعه سن و سالشون کم بود خیلی خوب کار می‌کردن. یادمه هر کدومشون روزی 5 یا 6 تا خبر ترجمه می‌کردن.

آشنایی من و ماریه حیرانی از اونجا شروع شد. بعد از یه مدت که یادم نیست چقدر بود ماریه از باشگاه رفت. روزنامه ابرار اقتصادی خونه دوم ماریه تو عالم خبرنگاریش بود البته بعد از باشگاه حبرنگاران. پشت سرش هادی هم از باشگاه جدا شد و رفت ابرار اقتصادی.

بورس کالا صفحه‌ای بود که ماریه و هادی تو اون مشغوله نوشتن شدند.

چرخ روزگار چرخید و اردیهشت 84 من هم به ابرار اقتصادی‌ها پیوستم البته در گروه صنعت و معدن. دوباره شدم همکار ماریه و هادی و البته خیلی از دوستای جدیدی که تازه اون زمان باهاشون آشنا شدم. 

. . .

رسیدم پیش هادی. معلوم بود خیلی گریه کرده. سوار ماشین شد. سعی می‌کرد جلوی من خودشو کنترل کنه. من هم داشتم به سختی همین کارو می‌کردم اما نه اون و نه من . . .

رفتیم ابرار اقتصادی. روزنامه خلوت بود. حتی بچه‌های کامپیوتر که زود تر از همه حاضر می‌شدن هم نیومده بودن. من بودم و هادی و حروف چین ها. هادی رفت پشت کامپیوتر و شروع کرد به گرفتن خبر و آروم گریه می‌کرد. هیچ کس به غیر از ما دو نفر تو تحریریه نبود. هادی هر از چندگاهی بلند می شد و می‌رفت دست‌ شویی یه آبی به صورتش می‌زد و بر می گشت. نمی دونستم باید چی کار کنم. طفلک هادی که قدرت تصمیم گیری نداشت. شروع کردم زنگ زدن به بچه‌ها.

خانم سعادت اولین نفری بود که باهاش تماس گرفتم. بعد خانوم کائید. محمود اعتمادی عکاس روزنامه نفر سومی  بود که فهمید. یادمه چند هفته قبل از اینکه این اتفاق بیافته، اعتمادی برای چاپ ویژه نامه دو هزارمین شماره ابرار عکس همه بچه‌ها رو تو حالات مختلف گرفته بود تا بالای مطلب شون چاپ بشه. این عکس ماریه یادگاره محمود اعتمادیه. نفر چهارم آیدین نامغ بود. البته اون به من زنگ زد که تایید این خبر رو بگیره، باورش نمی شد.

بغض هادی که تو تحریریه ترکید بچه‌های فنی هم فهمیدند. یکی یکی سر و کله همه پیدا شد.

ندا سهیلی، شهرام شریف، ثمانه باقری، علیرضا محمد، امیر جعفری، باران محمدی، محسن ارژنگ، خانم شهرام، خانم خیری، خانم نادری، خانم حبیبیان، خانم پرتوی، فلاح، داود حاجبیان، علی شمیرانی، علیرضا افتخاری، خانم سعادت، خانم کایید، آیدین نامغ، استاد قهرمان و تقریبا همه اون روز با تلفن همدیگر و خبرکردن و زودتر از همیشه اومدن روزنامه.

فقط مونده بود دو نفر. دو نفری که شاید دادن خبر به اون‌ها به خاطر صمیمی بودن رابطشون با ماریه سخت تر از بقیه بچه ها بود. شهرزاد شریف و کاوه برهمند.

کاوه برهمند تازه یه ماهی بود که رفته بود خدمت. شهرزاد شریف شاید آخرین نفر بود، شایدم زود تر از بقیه می‌دونست ولی یادمه که تقریبا جزو آخرین نفرهایی بود که اومد، درست یادم نیست ولی فکر می‌کنم از طریق دوستای مشترکشون زودتر این خبرو شنیده بود.

جو تحریریه واقعا سنگین شده بود. همش گریه و زاری. یادم نیست توسط چه کسی ولی یه متن تهیه شد برای درج در صفحه اول روزنامه که البته توسط مدیر مسول از صفحه یک حذف شد ( شاید به دلیل عدم منقعت اقتصادی ).

به هر حال ارزش ماریه برای جامعه رسانه‌ای به قدری زیاد بود که کار سخیف یک انسان بی‌ارزش هیچی از جایگاه و منزلت ماریه رو کم نکرد.

. . .

اینجوری بود که سفر ماریه حیرانی به یه سفر طولانی تبدیل شد و مثل اینکه قرار هم نبود تموم بشه، درست همونطوری که خودش پیش بینی کرده بود.

دو سال از اون حادثه می گذره. ماریه الان دوساله که پیش ما نیست.

چقدر زود گذشت این مدت. نمی دونم چرا دیروز و امروز گرفتگی و گرمای هوا دقیقا مثل دو سال پیش بود.

نمی دونم الان کجاست؟ مارو می بینه؟ می‌تونه این وبلاگ رو بخونه و ببینه که هنوزم تمام دوستای قدیمیش با اینکه همه از هم جدا شدن و یه جایی دیگه مشغول به کارن اما به یادش هستند؟ نمی دونم دوباره به دنیا اومده یا ...

 

دو سال از اون قضیه می‌گذره، هادی برای زنده نگه داشتن نام ماریه تقریبا تا یک سال بعد از اون حادثه صفحه بورس کالای ابرار اقتصادی رو می‌بست اما بعد از ابرار رفت و روزنامه نگاری رو کنار گذاشت.

 

اگر این زندگی فقط یه کلید Ctrl+Z داشت، اونقدر این کلید رو می زدم تا برگرده به یک شب قبل از مسافرت رفتن ماریه.

اونوقت بجایی اینکه بهش بگم: خفه بابا. برو و سعی کن که بهت خیلی خوش بگذره، اینجوری یه آب و هوایی هم عوض می‌کنی، بهش می‌گفتم: . . .

 

فردا پنج شنبه ساعت 10 صبح من می‌خوام برم پیش ماریه. بهشت زهرا قطعه 233 ردیف 10 شماره 28. هر کی دوست داشت حتما ماریه خوشحال می‌شه ببینتش. اگر هم کار و مشغله زندگی بهتون این اجازه رو نمی ده، از همین جا برای شادی روحش یه فاتحه بفرستین.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 3:53 توسط م.ر.بهنام رئوف |